104

امشب، شب عجیبی است . شب عطش . هر کف دست که از آب پر می کنیم «ماه بنی هاشم » در آن می لرزد . آب از لای انگشتانمان سر می خورد و فرو می ریزد . باز کف دستی از آب و آب فرو می ریزد . کنار نهر تشنه مانده ایم و آب امشب سر جرعه شدن ندارد . منتظر قدم... های توست و منتظر تصویر عشق
و ما بد جوری به تو نیاز داریم . نه به شمعی که در سقاخانه ای روبه روی تمثالت بگذاریم . نه! ما امشب به قامت رشید خودت نیاز داریم! خود خودت! به دست هایت که باز علم بگیرند . به بازوانت که تکیه گاه شوند . به گریه ات پیش حسین (ع) به این که بگویی: «جان برادر دیگر طاقت ندارم بگذار بروم » . به رفتنت . به رسیدنت به نهر آب . به کف آب پرکردنت . به تصویر عشق دیدنت . به آب خالی کردنت . به مشک پر کردنت . به دست های قلم شده . به چشم های خون آلود . به مشک تیر خورده . به آن کمر که پیش پای تو بشکند . ما امشب به همه این ها نیازمندیم . چون امشب، شب عطش است . مشک های آب هستند . دریاها موج می زنند ولی امشب، شب عطش است و ما به مشکی نیاز داریم که با دندان گرفته باشند و تیر بخورد . قحطی عشق است .
بگو به برادر که عمود خیمه ات را بر ندارد . بگو که می خواهیم برویم، سر به عمود بگذاریم و تمام دلتنگی هامان را برای قامت «مردی که نیست » گریه کنیم!
   منبع: fb.com/soltan.vafa.aghaabalfazl

/ 0 نظر / 10 بازدید